نشسته بر لب دريا ولي هوايش نيست
چگونه گريه کند او که چشمهايش نيست
هوس نموده که آوازهاي دورش را
براي باد بخواند ولي صدايش نيست
در ابتداي افق گم شدهاست خورشيدش
کرانههاي ز ابر و ز مه رهايش نيست
به نقش نام کسي روي ماسهها مشغول
نشستهاست و به جزر و مد اعتنايش نيست
پر است سينهاش از جستجوي ماهيها
به شوق بوسه به اسمي که ابتدايش نيست
دلش ادامه دريا شدهاست و ميداند
که بعد از اين دگر اين خاک تيره جايش نيست
نيامدهاست به ساحل از ابتدا انگار
و هيچ سمت نشاني ز رد پايش نيست
دیروز بر سر پیمان بودیم و امروز بر سر پیمانه !.............دیروز پروانه ها دنبالمان میکردند و امروز دنبال پروانه ایم !.......دیروز دنبال یافتن بودیم و امروز در پی بافتن !!..........دیروز به دنبال خدا بودیم و امروز خودمان را هم گم کرده ایم !!.......دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم که ناممان گم نشود !!....................


