تبليغاتX
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام



 

حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود دیر می شود.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 15:39  توسط قاصدك  | 



                              

 

خوب می شد اگر خاطره آدمها این قدر سنگین و بزرگ نبود؛
این قدر سبک که می گذاشتند در چمدان به هنگام رفتن،
این قدر کوچک که جا می شد در قبرشان به هنگام مردن.

رانیتیدین***

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:9  توسط قاصدك  | 



 

                                           

ميدانم روزي به دليلي كه هيچ ارتباطي به من نخواهد داشت

در حفره اي تاريك كه هيچ گاه متعلق به من نخواهد بود

در زير سنگفرش هايي كه خيلي زود گذرگاه عابران بي خيال خواهد شد

مدفون می شوم

انگار نه انگار كه بودني برايم بوده است

و انگار نه انگار كه رفتني

اين موضوع نه به من مربوط مي شود و نه به هيچ كس ديگر

اين موضوع يك اتفاق ساده است

يك اتفاق ساده مسخره

براي اينكه تنوعي باشد براي گريز از تكرار قدم زدن هاي بيهوده

و به گمانم كسي هم آن بالاهاست 

كه نظاره ميكند مردن تدريجي ام را 

از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:50  توسط قاصدك  | 



مثل همیشه

فنجانم را نگاه کن. فالم را ببین . دیدی؟

باز هم مثل همیشه بی چیز شدن در فالم بود .

باز هم غم می خواهد بر زندگی شیرینم سایه افکند.

در سطر سطر نوشته هایم پیداست.

در رنگ نگاهم جای گرفته و در لحظه هایم جاریست.

من از او گریزانم اما او هر لحظه به دنبال من می آید.

باز هم غم قسمت فال من شد . مثل همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط قاصدك  | 



                                                    

 وقتی کوچیک بودم

مامانم هميشه واسم قصه شنگول و منگول و حبه انگور رو تعريف مي كرد

 

تو قصه مامانم هيچ وقت هيچ خبري از شاهزاده اي كه با اسب سفيدش

 

مياد و من رو با خودش مي بره نبود

 

مي دونم آخرش هم يه روز

گرگه مياد منو مي خوره...!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:2  توسط قاصدك  | 



                                    

فاتح شدم

 

خود را به ثبت رساندم

 

خود را به نامي در يك شناسنامه، مزين كردم

 

و هستي ام به يك شماره مشخص شد

 

فاتح شدم بله فاتح شدم

 

اكنون به شادماني اين فتح

 

در پاي آينه ، با افتخار 18 شمع نسيه مي افروزم

 

و مي پرم به روي تاقچه تا، با اجازه چند كلامي

 

درباره فوا‍ يد حيات به عرض حضورتان برسانم

 

و اولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را

 

همراه با طنين كف زدني پر شور

 

بر فرق خويش بكوبم!

 

من زنده ام ، بله مانند زنده رود، كه يك روز زنده بود

 

و از تمام آنچه كه در انحصار مردم زنده است، بهره خواهم برد!!!  

                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:25  توسط قاصدك  | 



ساكت و تنها

چون كتابي در مسير باد

مي خورد هر دم ورق اما

هيج كس او را نميخواند

برگ ها را ميدهد بر باد

مي رود از ياد

هيچ چيز از او نميماند

بادبان كشتي او در مسير باد

مقصدش هر جا كه باداباد!

بادبان را ناخدا باد است

ليك او را هم خدا، هم ناخدا باد است...

 

هر شروعي را پاياني و هر سلامي را خداحافظي به همراست.

هر طلوعي لاجرم به همراه خود غروبي دارد.

به هر صورت اين رسم كهني است كه در جريان است.

اگر كسي مرا خواست

بگوييد رفته باران ها

را تماشا كند

و اگر اصرار كرد

بگوييد براي ديدن طوفانها

رفته است

و اگر باز هم سماجت كرد

بگوييد رفته است تا ديگر

باز نگردد.

ممنون از همه دوستاني كه به سكوتم آخرين فرياد عشقه اومدن و نظر دادن:

خيال آبي/ حس تازه / مريم / ياشار پرسپوليسي / كولي عزيز/ انيس / شيما / سميرا/ مزدك عزيز / فرشيد /علي عصمت دخت نظرلو / حميد / مهدي /عسل / مجنون / شايان / ما /

Adonis / moje / dear mrp

و خيلي از دوستاني كه اسمشون تو اين مجموعه نبود و دوستاني كه اومدن و هيچ ردپايي از خودشون نذاشتن ولي نوشته هاشون هميشه در خاطر من مي مونه...براي همتون آرزوي سلامتي مي كنم.

كامياب و سربلند باشيد.

در پناه حق

قاصدك روي سنگفرش خيابون در انتظار يك دست ، يك فوت اين همه رهگذر ! كسي پيامي نداره براي كسي ؟ قصه اين همه تنهايي رو قاصدك به كجا خواهد برد ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:7  توسط قاصدك  | 



نشسته بر لب دريا ولي هوايش نيست

 

چگونه گريه کند او که چشم‌هايش نيست

 

 هوس نموده که آوازهاي دورش را

 

براي باد بخواند ولي صدايش نيست

 

 در ابتداي افق گم شده‌است خورشيدش

 

کرانه‌هاي ز ابر و ز مه رهايش نيست

 

به نقش نام کسي روي ماسه‌ها مشغول

 

نشسته‌است و به جزر و مد اعتنايش نيست

 

 پر است سينه‌اش از جستجوي ماهي‌ها

 

به شوق بوسه به اسمي که ابتدايش نيست

 

 دلش ادامه دريا شده‌است و مي‌داند

 

که بعد از اين دگر اين خاک تيره جايش نيست

 

نيامده‌است به ساحل از ابتدا انگار

 

و هيچ سمت نشاني ز رد پايش نيست

                                         

                                                        

دیروز بر سر پیمان بودیم و امروز بر سر پیمانه !.............دیروز پروانه ها دنبالمان میکردند و امروز دنبال پروانه ایم !.......دیروز دنبال یافتن بودیم و امروز در پی بافتن !!..........دیروز به دنبال خدا بودیم و امروز خودمان را هم گم کرده ایم !!.......دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم که ناممان گم نشود !!....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:46  توسط قاصدك  | 



 

 

من همان دخترك نقره پوش شب هاي سياه  آسمان زندگي ام.

 

من همان دختركي هستم كه اگر مانند ستاره اي بر تمام آدم ها لبخند زند شاد است.

 

و هيچگاه رنگ خزان نديده است و هميشه خوشحال و بهاري است

 

دختركي هستم كه تاب ديدن مرواريد هاي غلطان نشسته بر صورت خردسال را ندارد

 

من همان هستم كه پادشاه سياهي و ظلمت به من لقب فرشته داده است.

 

آري من همان فرشته اي هستم كه از جايي دور براي مهرباني آمده ام

 

و روزي هم از همان راهي كه امده ام باز خواهم گشت

 

بدون اينكه كسي بفهمد من كه بودم و چه بودم و از كجا آمده بودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:8  توسط قاصدك  | 





tkbleak.com

>